|
اینم کیک تولدممممم
خاطرم نیست تو از بارانی
یا که از نسل نسیم هر چه هستی گذرا نیست هوایت ،بویت فقط آهسته بگو با دلم می مانی؟
توی آسمان شب دنبال ماه می گشتم زمین را دور زدم ستاره ها را شمردم ماه نبود... نبود... نبود... نگاه به آسمان تنهایی دنیا دلم را آرامشی زیبا بخشید ولی امشب ماه را نیافتم آسمان مخملی هم دلش گرفته بود روشنایی اش نبود فریاد آسمان را می شنوی؟سکوتش را می شکند اشکش سرازیر میشود آسمان می گرید... تلاقی نگاه سرد من و نگاه گرم آسمان بارانی است بر سکوت کویر. شاید نگاه سرد من نیز به آسمان بفهماند که در کنار ستاره ها نگاهی هر چند ناچیز به دنبالش است...
مانند پرنــــده باش که روی شاخه ی سست و ضعیف، لحظه ای می نشیند آواز می خـوانـد و احساس میکند که شاخه می لــرزد ولی به خــوانــدن ادامه می دهد ... زیرا مطمئن است که بـال و پــر دارد
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم **** به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور **** به همان سایه، همان وهم، همان تصویری که سراغش را از شعر خودم می گیری **** به همان زل زدن از فاصله ای دور به هم یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم **** به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو به خموشی، به تماشای شکیبایی تو **** به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت **** شبحی چند شب است آفت جانم شده است اولِ اسم کسی ورد زبانم شده است **** در من انگار کسی در پی افکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است **** آه ای خواب گران سنگِ سبک بارشده بر سر روح من اُفتاده و آوار شده **** در من انگار کسی در پی افکار من است یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است **** یک نفر سبز، چنان سبز که از سر سبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش **** آی بیرنگ تر از آیینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ **** اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آیینه اینقدر یکی است؟ **** حتم دارم که تویی ان شبح آیینه پوش عاشقی جرم قشنگی است، در انکار مکوش **** آری آن سایه که شب آفت جانم شده است آن الفبا که همه ورد زبانم شده است **** اینک ازپشت دل آیینه پیدا شده است و تماشاگه آن خیل تماشا شده است **** آن الفبای دبستانی دلخـــــــــــــواه تویی عشـــــق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی! ****
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ گل ها انار شدند داغ داغ هر انار هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید راز رسیدن همین بود: کافی ا ست انار دلت ترک بخورد
سلام به همه ی دوستای خوبم که تازه قراره باهاشون آشنا شم من سانازم و ۲۱ سالمه پرستاری میخونم این ۲مین وبلاگیه که دارم میسازم برای وب اولم خیلی زحمت کشیدم فوق العاده شده بود اما هکش کردن بعد از اون دیگه نیومدم سراغ وب در هر حال امیدوارم این وبم از اون بهتر شه و دوستای خوبی پیدا کنم راستی من آماده ی تبادل لینکم هر کس تمایل داشت خبرم کنه فعلا
|
About
مرا میشناسی بار ها به سویت پرواز کردم
Home
|